|
سلام؛ اسمم امير هادي انواري.
|
اشک ها و لبخند ها به آسمان مانند!
آسمانی که به یک تکه ابر مکدر است
و به نوازش یک نسیم،شفاف و زلال !
زشت وپلید تقدیر دژخیم آدمی
هر بهار ،گندم و لاله از خاک میرویند
تن و روح از خاک سیراب میشوند
و باز،روزی خاک از تن آدمی سیراب میشود
اقاقی و شبو و شقایق همه حمالان حقیر شعف بهارند
و مرگ و سرما و خشکی،یادآورد زمستان
و چه شاد و سرمست آدمی
در آستانهی بهار
و چه دلمرده و ستمدیده آدمی
در آستانهی زمستان
و کسی هیچ نمیپرسد
کجای دنیا ایستاده !
از کجا آمده این حرامزادهی ناقصِ خلقت
و به کجا میرود این کژ فهم ضعیفِ همیشه گردن به جبر تقدیر نهاده
کسی هیچ گوش به لطافت صخرهی سخت چندین هزار ساله
چندین هزار بهار دیده نمیسپارد گوش فهم را
هیچ نمیشنود از مرگ سالها،از بایگانی ذهن خیال
نه ....
آدمی را اگر آدمی باشد
عمری نیاز است،بیش از تمامی صخره ها
آنچنان جاودان بودنی که سزاوار نام آدمی باشد !
نه ....
هیچ و هرگز آدمی نیستند این خودرو هرزههای باغ طبیعت
نمیپرسند وسعت درک کجاست !
نمیپرسند درد نهفته در ژرفای تقویم چیست !
نمیپرسند معبد وحشت آور مرگ ارواح هزاران ساله کجاست !
همچو انگلِ جان طبیعت
که از یک سو خوردن،از یک سو وازدن،از یک سو زادن
و به این طریق ذلت بار مبتذل،همه آفرینش را آلوده کردن
ای کاش،وارسته ای از طریق زیستن بود
که رسم بودن یک روز نهفتنه در قلب هزار قرن را میآموخت
زادن و مردن ،خندیدن و گریستن ،انتظار و رسیدن
اوج و پستوار سلسلهی از جبر آکندهی بودن است