تبليغاتX
Black Notes - هادِم (پست دوم)
سلام؛ اسمم امير هادي انواري.

پلنگ ها، هيچ زخم به پيكر ندارند و خفته اند در بستر نا اميدي

آرام ...

بيگانه آن حنجره­ي وحشي با صداي نعره هاي دور در يادها مدفون

و فراموشي،در بستر سياه بيشه،آرام

سخن از باور مي­راند

 

در چنين يأس و دلتنگي

ابر ناگهان،صورت نقره­گون مهتاب را پوشاند

و بيشه در ژرفاي سياهي پيوسته،سياهي به سياهي مي­كشيد

و آنگاه كه ماه هيچ خبر نداشت

بيشه آبستن فرزند ناخلفِ ناهمگون پلنگي بود

ناگهان فرياد نوزادي وحشت افكن

سكوت باورِ روياي بيشه را در هم شكست

 

گفتند همه،بار ديگر پلنگي زاده شد

تا در شهادت پدران غرق ايمان شده

بي هيچ جراحت

رخت مرثيه­ي مرگ را پاي بركه به تن خواهدكرد بي شك،فردا!

و تقدير

آنكه پدران پذيرفتند آرام و بي هيچ نعره ،رام

و پدران پدران نيز و پدران پدرانشان نيز

آنكه از شدت تكرار عادت شده بود

و از شدت عادت،ايمان!

مومناني اينچنين حقير

ميزبانان رام تقدير

 

كنده­ها آغاز كردند

اورادِ خواب زده­ي وهم افكن شريعت دشت را

اوج آرزوي پلنگ،ماه

و هر پلنگ نشسته در حسرت آرزوها مجروح و رو به مرگ!

روزگاري پلنگ­ها نعره زنان آهوان را به خاك و خون مي­كشيدند

امروز اما؛

تن شبدر بيشه طعام حقير اين فرزندان خلف و سربراه بيشه

 

نوزاد بار ديگر فريادي كشيد

بيشه در بهت خاكستري رنگ،بار ديگر فرو رفت

عطر انكار كنده­ها  فضا را در بر گرفت

عادت سكون بركه دگرگون شد

تلاطمي سطح بركه را در بر گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 23:59  توسط امير هادي   |