|
سلام؛ اسمم امير هادي انواري.
|
تمام قصه ها
شاهزاده ها ، دختران باكرهي تازه به بلوغ سلام داده
دختران باكره
بكر ، دست نخورده
اينجا به تمامي تملك رخ نمايي ميكند
نه عشق ، نه عاطفه
تملك
زنِ من ، رفيقهي من !
من ، من ، من
و انسانهايي ، تصوير انساني
در معناي واژه سخت به اشتباه گرفتار
انزجار را در چشم سياهم ميبينند
و لب گرمشان را روي لبهاي سرد و يخ كردهي من ميگذارند
سقوط معنی ها، اسير بیان ها !
دوستت دارم
سخت ، سخت ، سخت
آنان به داشتن من شيفته اند ، و من غرق در سوالي !
چرا ؟
پيكرم ، اندامم
زيباست
و زيبايي ، چيست ؟وكجاست ؟
عورتينهي من كه زشت ميخوانندش
براي لبهاي سرد و پيكر هاي قوي عرق كردهي آنها بسيار پر ارزش است
زشت كجاست ؟ زيبا كجاست ؟
به بازوان ضعيفم نگاه كن ، تا بتواني قدرتت را به اثبات برساني
به ضجه هاي دردم گوش فرا بده ، تا شكوه مالكيتت را درك كني
پستان هايم ، هر يك به اندازه كف دست توست
فشار بده ، تا بتواني بزرگي خودت را ثابت كني
اين منم ، فاحشه اي زشتي را از حد گذرانده ، زنا كاره
و تو ، به ظاهر قدرتي ، اما بردهي سرخ باور هاي مني !
بارها و بارها زهد دانه هاي تسبيح را تمسخر كردم !
آنكه از سر ناتواني معصوم بود !
و سر سجدهي به تنگ شرابي فرو ميآوردم
كه آرزو داشت ، يك شاخه گل را گلدان باشد !
بودن محل خواستن هاست
محل نبرد ؛
آنچه براي توست ، سهم توست
وآنچه را كه ميخواهي ، جز آنچه سهم توست
فهم تقدير ، برتر ، بالاتر ، ژرف تر
از صحبت عروسك هاست
من به هم صحبتي آدمي ميرفتم
كه در خواب آرام به من ميگفت
دنيا ، بودن در آن ، رفتن از آن
چگونه بودن در آن ، چرا بودن در آن
آن است كه تا مرز كدام وسعت ، بداني
و بفهمي ؛
و خاموش باشي
:::