|
سلام؛ اسمم امير هادي انواري.
|
در شكوه سكوت و يأس بيشه بوف كهنسالي لب به حكمتي دور گشود :
هرگز پلنگ را مجروح نكن
و اگر دست به خون كينهي پلنگ آغشتي ، بي درنگ بُكش!
او كه براي كشتن تو خواهد آمد ، روزي ، شبي
بي شك
گرچه لالايي كُنده ها خوش خوابي براي پلنگ ساخته
بترس از آنكه روزي به خون خواهي پلنگ زخمي برخيزد
او كه براي كشتن ماه زاده شود
و خورشيد را به ارمغان آورد،دشت را آفتاب دوباره باز !
يگانه فرزند وحشي بيشه كه شهادت پدر بزرگ را نپذيرد
كمر بسته به قتل سنتِ علفخواري پلنگ!
دودها از كنده ها بر ميخواستند
و سِحرِ فضاي مه زدهي بيشه تا ژرفاي ناب خيال نفوذ ميكرد
آن سيه بخت نوع حيات
افسانه ها را از شدت تكرار به باور نشسته بود در ذهن هاي آنان!
در سكوت طاعون زدهي دشت
همه بي صدا،همه بيگانه با فرياد
بيگانه با كينه،بيگانه با انتقام،بيگانه با اعتراض
بيگانه با خود!
صورت ها به سوگ هيجان نشسته و پلنگها
هيچ زخمي نخورده از ماه،در تندرستي خفته در بستر نا اميدي!
كفتاري آواز افسانهي ماه و پلنگ را سر داده نجوا كنان آرام!
شغالي به طمع صيد جوجهي فاختهي افتاده از لانه تيز ميكرد دندان را
آهوان از رخوت آكنده،
هيچ شوق دويدن نداشتند ،بي صيادي كه واداردشان به دويدن
افعي پير،پاي درخت كهنسال بيشه به كمين بلبل نشسته بود
بلبل از ترس نيش موزيِ افعي لب بسته فرو رفته در كسالت غروب جاودان بيشه
چوپان سر مست چوب دستش را فروخت به يك نيلبك!
آنجا كه صيادي نبود
گوسفندان پروار
چوپان مست آواي نِي
چوپان بيشه ها بي هراس از پلنگي
خوابيده آرام و بي خيال از غم ديرده شدن گوسفندي