تبليغاتX
Black Notes - ماه و پلنگ(پست اول)
سلام؛ اسمم امير هادي انواري.

در شكوه سكوت و يأس بيشه بوف كهنسالي لب به حكمتي دور گشود :

هرگز پلنگ را مجروح نكن

و اگر دست به خون كينه­ي پلنگ آغشتي ، بي درنگ بُكش!

او كه براي كشتن تو خواهد آمد ، روزي ، شبي

بي شك

گرچه لالايي كُنده ها خوش خوابي براي پلنگ ساخته

بترس از آنكه روزي به خون خواهي پلنگ زخمي برخيزد

او كه براي كشتن ماه زاده شود

و خورشيد را به ارمغان آورد،دشت را آفتاب دوباره باز !

يگانه فرزند وحشي بيشه كه شهادت پدر بزرگ را نپذيرد

كمر بسته به قتل سنتِ علف­خواري پلنگ!

 

دودها از كنده ها بر مي­خواستند

و سِحرِ فضاي مه زده­ي بيشه تا ژرفاي ناب خيال نفوذ مي­كرد

آن سيه بخت نوع حيات  

افسانه ها را از شدت تكرار به باور نشسته بود در ذهن هاي آنان!

 

در سكوت طاعون زده­ي دشت

همه بي صدا،همه بيگانه با فرياد

بيگانه با كينه،بيگانه با انتقام،بيگانه با اعتراض

بيگانه با خود!

صورت ها به سوگ هيجان نشسته و پلنگ­ها

هيچ زخمي نخورده از ماه،در تندرستي خفته در بستر نا اميدي!

كفتاري آواز افسانه­ي ماه و پلنگ را سر داده نجوا كنان آرام!

شغالي به طمع صيد جوجه­ي فاخته­ي افتاده از لانه تيز مي­كرد دندان را

آهوان از رخوت آكنده،

هيچ شوق دويدن نداشتند ،بي صيادي كه واداردشان به دويدن

افعي پير،پاي درخت كهنسال بيشه به كمين بلبل نشسته بود

بلبل از ترس نيش موزيِ افعي لب بسته فرو رفته در كسالت غروب جاودان بيشه

چوپان سر مست چوب دستش را فروخت به يك ني­لبك!

آنجا كه صيادي نبود

گوسفندان پروار

چوپان مست آواي نِي

چوپان بيشه ها بي هراس از پلنگي

خوابيده آرام و بي خيال از غم ديرده شدن گوسفندي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:31  توسط امير هادي   |