|
سلام؛ اسمم امير هادي انواري.
|
پلنگ ها، هيچ زخم به پيكر ندارند و خفته اند در بستر نا اميدي
آرام ...
بيگانه آن حنجرهي وحشي با صداي نعره هاي دور در يادها مدفون
و فراموشي،در بستر سياه بيشه،آرام
سخن از باور ميراند
در چنين يأس و دلتنگي
ابر ناگهان،صورت نقرهگون مهتاب را پوشاند
و بيشه در ژرفاي سياهي پيوسته،سياهي به سياهي ميكشيد
و آنگاه كه ماه هيچ خبر نداشت
بيشه آبستن فرزند ناخلفِ ناهمگون پلنگي بود
ناگهان فرياد نوزادي وحشت افكن
سكوت باورِ روياي بيشه را در هم شكست
گفتند همه،بار ديگر پلنگي زاده شد
تا در شهادت پدران غرق ايمان شده
بي هيچ جراحت
رخت مرثيهي مرگ را پاي بركه به تن خواهدكرد بي شك،فردا!
و تقدير
آنكه پدران پذيرفتند آرام و بي هيچ نعره ،رام
و پدران پدران نيز و پدران پدرانشان نيز
آنكه از شدت تكرار عادت شده بود
و از شدت عادت،ايمان!
مومناني اينچنين حقير
ميزبانان رام تقدير
كندهها آغاز كردند
اورادِ خواب زدهي وهم افكن شريعت دشت را
اوج آرزوي پلنگ،ماه
و هر پلنگ نشسته در حسرت آرزوها مجروح و رو به مرگ!
روزگاري پلنگها نعره زنان آهوان را به خاك و خون ميكشيدند
امروز اما؛
تن شبدر بيشه طعام حقير اين فرزندان خلف و سربراه بيشه
نوزاد بار ديگر فريادي كشيد
بيشه در بهت خاكستري رنگ،بار ديگر فرو رفت
عطر انكار كندهها فضا را در بر گرفت
عادت سكون بركه دگرگون شد
تلاطمي سطح بركه را در بر گرفت