تبليغاتX
Black Notes
سلام؛ اسمم امير هادي انواري.

به تداوم از رِقَت آكنده و مشمئز كننده زيستن

به ناموس زجر و وهم مردابي حيات

به اجبار هر چه بايد بماني،باشي

ساكن اين وهم مردابي بودن

منم!

بي هيچ حركت

امروز را به فردايي «بايد»

و كسي هيچ نمي­پرسد از ساكنان مرداب بودن «چرا»

چه فرق دارد ؟

كسي بالا،كسي پايين

ما به ماندن عادت كرده هايي هستيم پست

تولد به شومي و ابتذال زاده شدنِ نحس يك دشنام بر دهان گندگوي روزگار

و مرگ ،كجا مي­آيد؟

از اينجا به آنجا هر روز

و از آنجا به هركجا جز اينجا و آنجا

بي­انگيزه خفته روي كابوس دهشتناك مرداب

و هر از چندي تلاطمي،از اينجا به آنجا مهمان مي­كند آدمي را

جز اين نيست كه اينجا و آنجا هر دو ساكن مرداب ،بايد

كسي بگويد در ميان شيون اين حيات مبتذل

رودخانه زندگي كجاست ؟

شايد جايي كه خورشيد طلوعي بي پايان كند

آن سوي مشرق

كسي بداند

كه اين آرزو

دانستن و يافتن براي منِ مرداب نشين بس صَعب و دست نيافتني مي­نمايد

بي هيچ آرزو،بي هيچ درخواست

نادان و مغرور به ناداني

نشسته ام روي تخته سنگي سپيد،يادگار هفتاد آسمان

و ماهي سياهي را به جستجوي رودخانه تمسخر مي­كنم

كه بودن من هيمنجا بوده

و مرگ من نيز همينجا خواهد بود

اين منِ متعصبِ تن به تقدير سپرده و راضي!

واي اگر نبودند،آنان كه بودن من بايد بودن آنهاست

به نرمي يك نسيم

به زلالي يك غزل

به شكوه وهم آور يك رويا

به ضرب يك تبسم

به عشوه­ي يك صبح روشن

به شرح ذوق يك ژاله آرام گرفته روي نرم ترين گلبرگ بنفشه

از سطح مرداب به خاك مي­جستم

و شايد روي خاك،جاي جان دادن

به نرمي زندگي را مي­يافتم

واي اگر نبودند،آنان كه بودن من بايد بودن آنهاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:20  توسط امير هادي   | 

اشک ها و لبخند ها به آسمان مانند!

آسمانی که به یک تکه ابر مکدر است

و به نوازش یک نسیم،شفاف و زلال !

زشت وپلید تقدیر دژخیم آدمی

هر بهار ،گندم و لاله از خاک می­رویند

تن و روح از خاک سیراب می­شوند

و باز،روزی خاک از تن آدمی سیراب می­شود

اقاقی و شبو و شقایق همه حمالان حقیر شعف بهارند

و مرگ و سرما و خشکی،یادآورد زمستان

و چه شاد و سرمست آدمی

در آستانه­ی بهار

و چه دلمرده و ستمدیده آدمی

در آستانه­ی زمستان

و کسی هیچ نمی­پرسد

کجای دنیا ایستاده !

از کجا آمده این حرام­زاده­ی ناقصِ خلقت

و به کجا می­رود این کژ فهم ضعیفِ  همیشه گردن به جبر تقدیر نهاده

کسی هیچ گوش به لطافت صخره­ی سخت چندین هزار ساله

 چندین هزار بهار دیده نمی­سپارد گوش فهم را

هیچ نمی­شنود از مرگ سال­ها،از بایگانی ذهن خیال

نه ....

آدمی را اگر آدمی باشد

عمری نیاز است،بیش از تمامی صخره ها 

آنچنان جاودان بودنی که سزاوار نام آدمی باشد !

نه ....

هیچ و هرگز آدمی نیستند این خودرو هرزه­های باغ طبیعت

نمی­پرسند وسعت درک کجاست !

نمی­پرسند درد نهفته در ژرفای تقویم چیست !

نمی­پرسند معبد وحشت آور مرگ ارواح هزاران ساله کجاست !

همچو انگلِ جان طبیعت

که از یک سو خوردن،از یک سو وازدن،از یک سو زادن

و به این طریق ذلت بار مبتذل،همه آفرینش را آلوده کردن

ای کاش،وارسته ای از طریق زیستن بود

که رسم بودن یک روز نهفتنه در قلب هزار قرن را می­آموخت

زادن و مردن ،خندیدن و گریستن ،انتظار و رسیدن

اوج و پست­وار سلسله­ی از جبر آکنده­ی بودن است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 17:58  توسط امير هادي   | 

سنگ هاي بزرگ براي مردان بزرگ

سكوت،براي بزرگترين حنجره ها

بهار براي يگانه دارندگان تك گل­هاي شايسته

سنگ ريزه ها و فرياد هاي­كور و گلستان­هاي حقير براي مردان كوچك!

طبيعت وسيع­ترين كارخانه است

مي­سازد چه بسيار...كوچكترين ها،حقير ها

چه نادر وكم،بزرگترين ها،با شكوه ها

هادم توان آن را داشت كه بزرگ باشد

بزرگ بيانديشد

باز­ها،پادشاهان آسمان­هايند

هرگز نمي­توانند روي زمين راه بروند!

انديشه هاي بزرگ مي­دانند صياد روزگار به دنبال بهترين صيد هاست

هرگز پادشاهي براي آذين بستن كاخ خود گنجشك ها را به اسارت نمي­كشد

پس سكوت،سهم باز ها و مردان بزرگ نيز

و هياهو و فرياد براي گنجشك هاو مردان كوچك نيز

حتا،حتا،حتا انديشيدن به كوچك بودن،حقير بودن،خار بودن

توان شكستن صخره ها را دارد ،به تمامي

سرفراز گرفته فردا ،برترين بودن

بي كم و كاست،بي هيچ بخشش و ترحم و سازش

يا نبودن،جز آنچه«خواستنِ بودن»

و نه آنچه«بايدِ بودن»

و نه آنچه «تقدير بايد»

و نه هر آنچه جز «مي­خواهم چنين باشم»

رمز شكافتن جان صخره هاي سخت

درك قدرت شكيبايي و صبر براي جوي هاست

رمز به رودخانه پيوستن،گام اول

و رودخانه شدن،گام دوم

و سيل آب شدن،گام سوم

و خروشيدن،قدرت،عصيان كردن نهايت هدف هر قطره

بي هيچ شك قطره ها كنار هم رود هستند

اما چه كسي فرمان خواهد داد،چه كسي فرمان خواهد برد؟

رمز از قطره تا سيل آب

هيچ نيست جز درك شكوه«خود دوست بودن» بي هيچ تكبروغرور

و چشم را جز به خاك و آسمان دوختن و به افق خيره شدن

چشم دوخته به هدف و لب فروبسته

بگذار،نسيم هياهو كند در روزهاي اول فروردين

آنچه توان ويران كردن دارد سكوت بادهاي براستي شايسته است!

دانا مرد خاموش هرگز به زبانه هاي پرشور اميد نمي­بندد

آنكه مي­داند آتش واقعي زير خاكستر انتظار مي­كشد.

بودن،در مسير

جزئي از انگيزه بودن،لطف طبيعت است

چه كسي آخته انگيزه خواهد ساخت ؟

نپذيرفتن،نه پذيرفتن،شهامت نه گفتن

تنها دارايي شبگرد كوچه هاي زندگيست

و همين«تنها»از همه «باهم»ها قدرتي شگفت تر،ژرف تر و دهشتناك تر دارد

او كه به قدرت انديشه ميانديشد

كه در صفحه­ي بازي با هيچ مهره،هيچ صفحه،هيچ قاعده سرگرم نيست

تنها چشم حريف،ذهن­حريف و «حريف» براي بُرد كفايت خواهد كرد!

هادم زاده شد

هادم باليد

هادم اينك در مسير بي هيچ شتاب و خاموش نيز

و كسي هيچ نمي­داند

هادم فردا كيست ؟

جز هادم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:48  توسط امير هادي   | 

پلنگ ها، هيچ زخم به پيكر ندارند و خفته اند در بستر نا اميدي

آرام ...

بيگانه آن حنجره­ي وحشي با صداي نعره هاي دور در يادها مدفون

و فراموشي،در بستر سياه بيشه،آرام

سخن از باور مي­راند

 

در چنين يأس و دلتنگي

ابر ناگهان،صورت نقره­گون مهتاب را پوشاند

و بيشه در ژرفاي سياهي پيوسته،سياهي به سياهي مي­كشيد

و آنگاه كه ماه هيچ خبر نداشت

بيشه آبستن فرزند ناخلفِ ناهمگون پلنگي بود

ناگهان فرياد نوزادي وحشت افكن

سكوت باورِ روياي بيشه را در هم شكست

 

گفتند همه،بار ديگر پلنگي زاده شد

تا در شهادت پدران غرق ايمان شده

بي هيچ جراحت

رخت مرثيه­ي مرگ را پاي بركه به تن خواهدكرد بي شك،فردا!

و تقدير

آنكه پدران پذيرفتند آرام و بي هيچ نعره ،رام

و پدران پدران نيز و پدران پدرانشان نيز

آنكه از شدت تكرار عادت شده بود

و از شدت عادت،ايمان!

مومناني اينچنين حقير

ميزبانان رام تقدير

 

كنده­ها آغاز كردند

اورادِ خواب زده­ي وهم افكن شريعت دشت را

اوج آرزوي پلنگ،ماه

و هر پلنگ نشسته در حسرت آرزوها مجروح و رو به مرگ!

روزگاري پلنگ­ها نعره زنان آهوان را به خاك و خون مي­كشيدند

امروز اما؛

تن شبدر بيشه طعام حقير اين فرزندان خلف و سربراه بيشه

 

نوزاد بار ديگر فريادي كشيد

بيشه در بهت خاكستري رنگ،بار ديگر فرو رفت

عطر انكار كنده­ها  فضا را در بر گرفت

عادت سكون بركه دگرگون شد

تلاطمي سطح بركه را در بر گرفت

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 23:59  توسط امير هادي   | 

تمام قصه ها

شاهزاده ها ، دختران باكره­ي تازه به بلوغ سلام داده

دختران باكره

بكر ، دست نخورده

اينجا به تمامي تملك رخ نمايي مي­كند

نه عشق ، نه عاطفه

تملك

زنِ من ، رفيقه­ي من !

من ، من ، من

و انسانهايي ، تصوير انساني

در معناي واژه سخت به اشتباه گرفتار

انزجار را در چشم سياهم مي­بينند

و لب گرمشان را روي لبهاي سرد و يخ كرده­ي من مي­گذارند

سقوط معنی ها، اسير بیان ها !

دوستت دارم 

سخت ، سخت ، سخت

آنان به داشتن من شيفته اند ، و من غرق در سوالي !

چرا ؟

پيكرم ، اندامم

زيباست

و زيبايي ، چيست ؟وكجاست ؟

عورتينه­ي من كه زشت مي­خوانندش

براي لبهاي سرد و پيكر هاي قوي عرق كرده­ي آنها بسيار پر ارزش است

زشت كجاست ؟ زيبا كجاست ؟

به بازوان ضعيفم نگاه كن ، تا بتواني قدرتت را به اثبات برساني

به ضجه هاي دردم گوش فرا بده ، تا شكوه مالكيتت را درك كني

پستان هايم ، هر يك به اندازه كف دست توست

فشار بده ، تا بتواني بزرگي خودت را ثابت كني

اين منم ، فاحشه اي زشتي را از حد گذرانده ، زنا كاره

و تو ، به ظاهر قدرتي ، اما برده­ي سرخ باور هاي مني !

بارها و بارها زهد دانه هاي تسبيح را  تمسخر كردم !

آنكه از سر ناتواني معصوم بود !

و سر سجده­ي به تنگ شرابي فرو ميآوردم

كه آرزو داشت ، يك شاخه گل را گلدان باشد !

بودن محل خواستن هاست

محل نبرد ؛

آنچه براي توست ، سهم توست

وآنچه را كه مي­خواهي ، جز آنچه سهم توست

فهم تقدير ، برتر ، بالاتر ، ژرف تر

از صحبت عروسك هاست

من به هم صحبتي آدمي مي­رفتم

كه در خواب آرام به من مي­گفت

دنيا ، بودن در آن ، رفتن از آن

چگونه بودن در آن ، چرا بودن در آن

آن است كه تا مرز كدام وسعت ، بداني

و بفهمي ؛

و خاموش باشي

 

 

:::

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 15:7  توسط امير هادي   | 

در شكوه سكوت و يأس بيشه بوف كهنسالي لب به حكمتي دور گشود :

هرگز پلنگ را مجروح نكن

و اگر دست به خون كينه­ي پلنگ آغشتي ، بي درنگ بُكش!

او كه براي كشتن تو خواهد آمد ، روزي ، شبي

بي شك

گرچه لالايي كُنده ها خوش خوابي براي پلنگ ساخته

بترس از آنكه روزي به خون خواهي پلنگ زخمي برخيزد

او كه براي كشتن ماه زاده شود

و خورشيد را به ارمغان آورد،دشت را آفتاب دوباره باز !

يگانه فرزند وحشي بيشه كه شهادت پدر بزرگ را نپذيرد

كمر بسته به قتل سنتِ علف­خواري پلنگ!

 

دودها از كنده ها بر مي­خواستند

و سِحرِ فضاي مه زده­ي بيشه تا ژرفاي ناب خيال نفوذ مي­كرد

آن سيه بخت نوع حيات  

افسانه ها را از شدت تكرار به باور نشسته بود در ذهن هاي آنان!

 

در سكوت طاعون زده­ي دشت

همه بي صدا،همه بيگانه با فرياد

بيگانه با كينه،بيگانه با انتقام،بيگانه با اعتراض

بيگانه با خود!

صورت ها به سوگ هيجان نشسته و پلنگ­ها

هيچ زخمي نخورده از ماه،در تندرستي خفته در بستر نا اميدي!

كفتاري آواز افسانه­ي ماه و پلنگ را سر داده نجوا كنان آرام!

شغالي به طمع صيد جوجه­ي فاخته­ي افتاده از لانه تيز مي­كرد دندان را

آهوان از رخوت آكنده،

هيچ شوق دويدن نداشتند ،بي صيادي كه واداردشان به دويدن

افعي پير،پاي درخت كهنسال بيشه به كمين بلبل نشسته بود

بلبل از ترس نيش موزيِ افعي لب بسته فرو رفته در كسالت غروب جاودان بيشه

چوپان سر مست چوب دستش را فروخت به يك ني­لبك!

آنجا كه صيادي نبود

گوسفندان پروار

چوپان مست آواي نِي

چوپان بيشه ها بي هراس از پلنگي

خوابيده آرام و بي خيال از غم ديرده شدن گوسفندي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:31  توسط امير هادي   | 

 

 

در فاصله اي ميان دوزخ و بهشت

ميان گناه و لذت

ميان عشق و هوس

ميان دوست داشتن و كنجكاوي

اين منم

فاحشه اي سرخ ، عادت­گونه عاشقانه

دمل چركين دل قديسان منم

من دليلي بيدار و آشنا

پر گوياي رمز و راز فريبهاي تلخ قوانين

اين منم

شايد ابليس ، شايد آشناي ديرينه­ي حقايق !

وسوسه­ي فرصت خوار ابتذال رفتارها

با اين همه

خواستني

اين منم !

كسي كه باطن ها را مي­شناسد !

من زهر جام عريان بودن قباحتم

فاحشه ، فحش ...

بدكاره اي ، بدكاره بودن را از حد گذرانده !

معصيت ، شراب سكرآور لحظه هاي من است و ابليس آشناي من !

 

:::

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:18  توسط امير هادي   |